کوهنجان آنلاين


در كلبه ما رونق اگر نيست صفا هست

درخت کوچک تنها

چند وقت پیش دیدم بالای کوه دور یک درخت کوچولو با سنگ حفاظ درست کرده اند که از میل شدنش توسط گوسفندان محترم جلوگیری بشه خیلی امیدوار کننده بود دستشون درد نکنه

میگن تا چند سال قبل توی همین کوهها حیوانات زیادی زندگی می کرده اند مثل کبک و تیهو  ،بز کوهی و  حتی پلنگ که الان دیگه اثری ازشون نیست (اسم دره پلنگی هم به همین مناسبته)

تازه میگن کنجون چشمه هم داشته کی باورش میشه؟ برای من که باورش سخته در نزدیکی روستای به این خشکی جویباری جاری بوده.

 

 

 

   + ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠

معرفی فرماندار ارسنجان

سلام  امروز می خوام فرماندار ارسنجان را معرفی کنم ایشان از اهالی کوهنجان هستند و قبلا در سمت های مدیریت دبیرستان امیر کبیر شوراب ، بازرسی اداره آموزش و پرورش ارسنجان ، بخشدار ارسنجان، معاون فرماندار و هم اکنون هم فرماندار ارسنجان هستند.

 

 

 

 

 

 

   + ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩

خروس

قربانت ای خروس ‏
زان بیشتر که دست نسیم صبا به باغ ‏
روشن کند چراغ
یا بشکفد ز خواب گران چشم نرگسی ‏
دستی برآورده به دعا شاخ نورسی ‏
من با اذان عشق تو بیدار می شوم ‏
بیدار می شدم چه نوای مقدسی

منبع:http://karizyazd.blogfa.com/post-12.aspx

   + ٧:٤٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩

کلاس اول

یاد داریم از دبستان در کتاب

 

درس اول صحبت نان بود و آب.

 

آنچه را در خردسالی خوانده ایم

 

همچنان در جستجویش مانده ایم.....

 

 

   + ٧:۳٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩

من

با عرض سلام خدمت همه دوستان که در این مدت اظهار لطف نموده اند و  عذر خواهی به خاطر این غیبت طولانی

 خدمت دوستانی که خواسته بودند منو  بشناسن عرض کنم که من ساکن شیراز هستم و در واقع پدرم در کودکی به شیراز آمده و سالهاست که اینجا زندگی می کنیم و گهگاه به روستای پدری سر می زنیم و از آسمان پر ستاره و مردمان خونگرمش انرژی می گیریم

من مهم نیستم من یکی ام مثل بقیه که خاطرات کودکی اش با کوچه ها ی خاکی و دیوارهای کاهگلی کوهنجان گره خورده. خونه بی بی که حالا دیگه اثری ازش نیست و خیلی چیزای دیگه که نیستند ولی خاطره اش توذهن ماست.

   + ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩

معرفي وبلاگ

اگر وبلاگي در ارتباط با كوهنجان و يا روستاهاي اطراف داريد به بنده معرفي كنيد

   + ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩

کوه امامزاده

Item Thumbnail

   + ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

فواره ها

بی بال پریدن

 

 

خواهرم مریض شده بود. هر چه در روستا دوا درمان کردیم، خوب نشد.

او را به شهر بردند، هنوز به شهر نرسیده بودند که خواهرم مرد.

نه او به دکتر رسید و نه دکتر به او رسید.

از همان روز پدرم گفت: باید به شهر برویم.

همه چیزمان را فروختیم: چهار تا گوسفند، یک بره، همین!

آن روز خوب یادم هست. پدرم ناراحت بود. مادرم آرام آرام گریه می‌کرد.

من حس عجیبی داشتم؛ هم دلتنگ بودم و هم دلم شور می‌زد.

دلم نمی‌خواست برای همیشه از روستا خداحافظی کنم، ولی دوست داشتم شهر را هم ببینم.

مادرم بقچه‌هایش را می‌بست. من دلم می‌خواست گوشه‌ای از آسمان صاف روستا را بردارم، در بقچه مادرم بگذارم، تا هر وقت دلم تنگ شد به آن نگاه کنم.

مادرم رختخوابها را می‌بست، رختخوابهایی که بوی پشت بام خنک تابستان را می‌داد.

من دلم می‌خواست صدای خروسها را لای لحاف کوچک بپیچم، تا هر روز صبح با آن بیدار شوم.

پدرم چمدانش را می‌بست. می‌خواستم بگویم صبر کن تا خاطراتم را از گوشه و کنار کوچه‌های روستا جمع کنم و در چمدان بگذارم.

پدرم خورجینش را می‌تکاند. دلم می‌خواست سایه دیوارهای کوتاه را توی خورجین پدرم بگذارم.

در شهر همه چیز دود می‌کند:

ماشینها دود می‌کنند، هواپیماها دود می‌کنند، کوره‌ها دود می‌کنند، دودها کور می‌کنند. در شهر همه چیز برعکس است:

آبها در روستا رو به سرازیری می‌روند، در شهر فواره‌ها آب را سر بالا می‌برند.

دلم می‌خواست همه روستا را توی خورجین پدرم بگذارم و به شهر ببرم.

مادرم چادرش را برداشت. من دلم می‌خواست کمی بوی کاهگل و کمی بوی قصیل تازه و کمی بوی خاک باران خورده را در یک شیشه کوچک بگذارم و در گوشه چادر مادر گره بزنم.

دلهره داشتم، آیا در شهر هم می‌توانم هر روز صبح کفشهایم را در بیاورم و با پای برهنه روی علفهای شبنم‌زده راه بروم؟

آیا باز می‌توانم نزدیک ظهر، توی آفتاب خواب‌آور بهاری روی گل بابونه‌ها دراز بکشم؟ روی یک سنگ بنشینم و کتاب بخوانم؟ روی سنگی که از مخمل سبز و مرطوب پوشیده شده است.

آیا تابستانها می‌توانم در رودخانه شنا کنم. از آب بیرون بیایم ودر حالی که می‌لرزم، روی ماسه‌های داغ کنار رودخانه غلت بزنم؟

آیا باز هم می‌توانم کنار چشمه بنشینم و پاهایم را در آب چشمه بگذارم تا ماهیهای کوچک کف پاهایم را غلغلک بدهند و فرار بکنند؟

همسایه‌ها و قوم و خویش‌ها تا سر جاده با ما آمدند. دوستان من هم آمده بودند. از همه خداحافظی کردیم.

ما می‌رفتیم و روستا سر جای خودش ایستاده بود.

من دوست داشتم مثل کوچه‌های روستا باشم. مثل کوچه‌ها در روستا بپیچم، دور بزنم و محله‌ها را به هم پیوند بدهم.

دوست داشتم مثل کوچه‌ها باشم و در روستا بمانم.

نه مثل جاده که از روستا بیرون می‌رفت

دلم برای کوچه‌های روستا تنگ شده است.

دلم برای آفتاب روستا یک ذره شده است.

خسته شدم از اینکه در کنار پیاده‌رو بنشینم، در مقابل شهری‌ها بر خاک بیفتم، زانو بزنم و کفشهای آنها را واکس بزنم.

دلم نمی‌خواهد بچه‌های لوس هم سن و سال خودم به من دستور بستنی و ساندویچ بدهند؛ بچه‌هایی که آب را هم با چنگال می‌خورند.

بچه‌هایی که پول را هم با دستمال کاغذی می‌گیرند.

ما هم در روستا برای خودمان آدم بودیم .

مادرم که در روستا رختهای خودمان را می‌شست، در شهر رختهای دیگران را می‌شوید.

پدرم که در روستا گندم و جو می‌کاشت، در شهر زباله درو می‌کند.

من که در روستا به مزرعه می‌رفتم، در شهر به مزرعه ساندویچ می‌روم.

من که در ورستا خرمن گندم را در باد می‌افشاندم، در شهر خرمن زباله را در دود می‌افشانم.

در شهر همه چیز دود می‌کند:

ماشینها دود می‌کنند، هواپیماها دود می‌کنند، کوره‌ها دود می‌کنند، دودها کور می‌کنند. در شهر همه چیز برعکس است:

آبها در روستا رو به سرازیری می‌روند، در شهر فواره‌ها آب را سر بالا می‌برند.

در روستا مردم چراغها را خاموش و روشن می‌کنند، در شهر چراغها مردم را خاموش و روشن میکنند؛ چراغها سبز می‌شوند، آدمها روشن می‌شوند و به راه می‌افتند؛ چراغها قرمز می‌شوند، آدمها خاموش می‌شوند و می‌ایستند.

در شهر همه چیز از هم بریده است: خیابانها مثل قیچی از وسط شهر می‌گذرند و شهر را تکه تکه می‌کنند.

راهها رشته رشته می‌شوند و به سه راه و چهارراه تقسیم می‌شوند.

در شهر همه چیزها از هم می‌گریزند:

ماشینها عصبانی و با شتاب از یکدیگر می‌گریزند و گاهی هم به هم تنه می‌زنند.

آدمها با سرعت صد کیلومتر از یکدیگر سبقت می‌گیرند. آدمها برای هم بوق می‌زنند و گاهی سپرهایشان با هم تصادف می‌کند.

مردم از یکدیگر سبقت می‌گیرند. از یکدیگر می‌گریزند و در کنار پنچره اتوبوسها به فکر فرو می‌روند.

جویهای خیابان می‌گریزند، گاریها می‌گریزند، آسفالت‌ها از زیر پای ماشینها می‌گریزند، عقربه‌های ساعت از یکدیگر می‌گریزند، مردم از دزدها می‌گریزند و دزدها از مردم. بعضی از آدمها از کار فرار می‌کنند و کار از بعضی آدمها فرار می‌کند.

در روستا، جویها به نهر می‌ریزند، نهرها به رود می‌ریزند و رودها به دریا می‌ریزند. در شهر کوچه‌ها به خیابان می‌گریزند، خیابانها به جاده می‌گریزند و جاده‌ها به بیابان می‌گریزند.

همه جاده‌ها از شهر می‌گریزند.

کاشکی من هم یک روز همراه یکی از جاده‌ها از شهر بیرون می‌رفتم،

با یکی از این جاده‌هایی که پیچ می‌خورد ومی‌رود تا به روستای ما برسد.

http://www.jovial.on.ca/vica/Misc/Road.jpg

 

منبع : کتاب بی بال پریدن اثر مرحوم قیصر امین پور

   + ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸

تصویری از ساختمان در دست تعمیر امامزاده

Item Thumbnail

   + ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸

شعری از قیصر

این حنجره این باغ صدا را نفروشید
این پنجره این خاطره‌ها را نفروشید

در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید

تنها، به‌خدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه راز خدا را نفروشید

سرمایه دل نیست بجز آه و بجز اشک
پس دست‌کم این آب و هوا را نفروشید

در دست خدا آیینه ای جز دل ما نیست
آیینه شمایید شما را نفروشید

در پله پرواز بجز کرم نلولد
پروانه پرواز رها را نفروشید

یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
این هروله سعی و صفا را نفروشید

دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظره دورنما را نفروشید

 

 

کاش همانقدری که به فکر گازکشی روستا بودیم به فکر فرهنگ و بافت قدیمی روستا هم بودیم

 

توضیحات :عکس تزئینی است

   + ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸

طبیعت ارسنجان

 

 

 

حدود 6 کیلومتری شمال غرب شهر ارسنجان ( ارسنگان ) ، بعد از طی کردن مسیرنه چندان طولانی  مابین کوچه باغ های زیبا ، به منطقه ی بازی می رسید که پدیده ای عجیب را در خود مانند نگینی نگه داشته است . درخت بنه ی زیبایی که به صورت خودرو بر روی صخره ای عظیم با ارتفاع تقریبی 5 متر استقرار یافته . نکته ی جالب ماجرا در این است که درخت برای رساندن ریشه های خود به خاک ، میان صخره را در چندین قسمت شکافته و توانسته به مرور خود را به زمین متصل کند . سکوت زیبای طبیعت و استقامت عجیب درخت، ناخودآگاه موجب انجام مراقبه ای ، هر چند کوتاه ، در پای درخت می شود ؛ در لحظه هیچ چیزی حس نمی گردد به غیر از شرمندگی از تمام سرخوردگی و ناامیدی ها. وقتی دوباره کوله بار بدوش می گیری برای طی کردن ادامه ی راه ، تنها لازم است نفس عمیقی بکشی و هراه با بازدم ، تمام شک ها را همان جا ، پای دیواره ی صخره بریزی بیرون؛ درخت و صخره، خود می دانند با آنها چه کنند .... کوله بار سفر همچنان سنگین است؛ اما تو سبکی ... در درونت چیزی نیست . همه ی آنها ، یادگاری فرار از شهری شلوغ برای درخت و صخره . تو نیز اما ، یادگاری دیدار درخت و صخره را همراه  خود می بری : هیچ و همه چیز

 Item Thumbnail

...

پی نوشت  : ارسنجان یا ارسنگان ، شهر انار، درفاصله 130 کیلومتری شمال شرقی شیراز قرار دارد و از غرب به شهرستان پاسارگاد ، شهرستان مرودشت و ازشرق به دریاچه بختگان و شهرستان نی ریز و از شمال به منطقه سرپنیران و شهرستان بوانات و از جنوب به شهرستان شیراز محدود است . منطقه آن دارای پوشش گیاهی نسبتاً غنی از درختان بنه و بادام کوهی است و با ارتفاع 1600 متر از سطح دریا منطقه ای کوهستانی محسوب می شود . قله دلنشین ( دال نشین ) با ارتفاع 3270 متر بلندترین قله رشته کوههای اطراف ارسنجان می باشد.ارسنجان دارای بالغ بر چندین آثار باستانی، میراث فرهنگی و گردشگری مانند مسجد جامع، مدرسه سعدیه، ایوان قدمگاه مربوط به دوره هخامنشی، قلاتخوار مربوط به دوره ساسانی، تل تیموریان و تل کاخ و ... سد دختر، چشمه گمبان ، جنگلهای سرسبز طبیعی بناب، فیجان، خلیل بگ، تنگ شکن و چشمه سارها، ارتفاعات دال نشین و دریاچه طشک، غار ضحاک، چشمه شیرخون، پیر باصفا، تک درخت روییده بر سنگ و باغهای سرسبز شمال و غرب جنوب ارسنجان را می توان نام برد. با توجه به اینکه آب بناب از وسط جنگل با پوشش کانال در تمام فوصل سال جاری است مکان مناسبی جهت توسعه تفرجگاه می باشد... به عنوان یک مسافر، دیدن این شهر زیبا که به قولی ، سومین شهر ایمن خاورمیانه هست را به همه ی دوستان توصیه می کنم  

منبع:http://shilanjavanmardi.blogfa.com/

لینک تصویر:http://www.negarkhaneh.ir/PhotoDetail.aspx?PhotoID=38379

   + ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸

آسمان تعطیل است

قیصر امین پور

 

آسمان تعطیل است
بادها بیکارند
ابر ها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد
دستمالی خیس
روی پیشانی تبدار بیابان بکشم
دستمالم را اما افسوس
نان ماشینی
در تصرف دارد
...
...
...
آبروی ده ما را بردند !

   + ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸

داستان کوتاه

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از آنجا که افتخار کار را برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

شب، بلندیهای کوه را تماماً‌ در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سایه بود.

اصلاً دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالیکه به سرعت سقوط می کرد. از کوه پرت شد.

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن بوسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترسناک، همة رویدادهای خوب و بد زندگی، به یادش آمد.

اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است و ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. در این لحظه سکون، برایش چاره ای نماند جز اینکه فریاد بکشد.

"خدایا کمکم کن"

ناگهان صدای پرطنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد : از من چه می خواهی ؟

گفت :خدایا نجاتم بده !

ندا آمد : واقعاً باورم داری، طنابی را که به کمرت بسته ای پاره کن.

یک لحظه سکوت و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند: روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.

بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

 

شما چقدر به طنابتان وابسته اید ؟ آیا حاضرید آن را رها کنید؟

 

در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید.

هرگز نباید بگویید که او شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته است.

هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست.

به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست خود نگه داشته است.

   + ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸

گوگل مپ

با رفتن به آدرس http://maps.google.com و پس از سرچ  کلمه Arsenjan, Iran می توانید شهرستان ارسنجان را ببینید سپس به طرف دریاچه بختگان که حرکت کنید می توانید روستای فشار را پیدا کنید

البته باتایپ  این اعداد می توانید به خود کوهنجان برسید (+29° 44' 56.03", +53° 19' 48.68")

با زوم تصاویر می بینید که تا اواسط کتک تصویر ها وضوح خیلی خوبی دارند ولی هرچه به طرف کوهنجان می روید از وضوح تصاویر کم می شود نمی دانم چرا شاید فکر کردند ما کم الکی هستیم

   + ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸

تصاویر ماهواره ای کوهنجان از گوگل مپ

 

 

 کوهنجان مپ1.bmp

 

 

 کوهنجان مپ2.bmp

 

 

کوهنجان مپ3.bmp 

 

 

 

 

کوهنجان مپ4.bmp 

 

 

 

 

 

   + ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸

اطلاعاتی در مورد اشکفت سیاه +عکس(به نقل از خبر گزاری مهر)

ثبت  یک اثر تاریخی مربوط به دوره نوسنگی در استان فارس

 

 در راستای حفاظت و صیانت از آثار تاریخی و فرهنگی سازمان میراث فرهنگی استان فارس اقدام به ثبت اثر تاریخی اشکفت سیاه کوهنجان کرده است.
به نقل از روابط عمومی سازمان میراث فرهنگی،صنایع دستی و گردشگری فارس اشکفت سیاه در روستای کوهنجان و در ارتفاع ۱۵ متری از سطح دشت واقع شده است. این اشکفت در میان غارها و پناهگاه‌های موجود در این منطقه بزرگترین غار بشمار می‌رود.
عرض دهانه اشکفت ۱۷ متر، عمق آن ۲۳ متر و ارتفاع دهانه اشکفت ۷ متر است و داخل اشکفت به صورت صخره ای و نامنظم است.
این اثر مربوط به دوره پیش از تاریخ یا نوسنگی است و سفال‌های بدست آمده از این اشکفت از نوع سفال‌های قرمز مربوط به دوره ساسانی است. سفال‌ها اغلب ساده، بدون لعاب یا پوشش گلی و دارای نقوش کنده یا افزوده هندسی با کیفیت ساخت متوسط تا خشن با شاموت شن و ماسه و پخت مناسب است.
همچنین در کاوش‌های صورت گرفته در دامنه اشکفت دو قطعه ابزار سنگی از نوع تراشه سنگی بدست آمد یکی از ویژگی های اشکفت وسعت و بزرگی آن است که با توجه به موقعیت آن می تواند محل مناسبی جهت سکونت انسان در ادوار پیش از تاریخ و دوران تاریخی باشد.
این اثر تاریخی در سال جاری به شماره ۱۹۳۰۷ در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسیده و تحت حفاظت سازمان میراث فرهنگی،صنایع دستی و گردشگری فارس قرار گرفته است.

لینک خبر: http://www.mehrnews.ir/NewsPrint.aspx?NewsID=805130
منبع خبر: مهر

   + ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸

من بچه دهاتم

اگر به شعر علاقمند هستید در ادامه مطلب شعری در مورد حال هوای روستا گذاشته ام به نام من بچه دهاتم خیلی زیباست ولی کمی طولانیه اما به خواندنش می ارزد

 

یاد دیوار های کاهگلی به خیر

 

وقتی به روستا می آیی دیوار ها به احترامت در دو طرف کوچه صف می کشند

راستی روستا چه دیوار های افتاده ای دارد

وقتی به روستا می آیی

خاک های روستا به احترامت بر می خیزند

و چهره ات را می بوسند

راستی که خاک های ده چقدر خاکسارند

در روستا هیچ کوچه ای به در بسته ختم نمی شود

و هیچ بن بستی از چشم کوچه ها پنهان نمی ماند

 

ادامه مطلب را بخوانید

  ادامه مطلب  
   + ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸

اشکفت سیاه در فهرست آثار ملی ثبت شده است.

روابط عمومی سازمان میراث فرهنگی،صنایع دستی و گردشگری استان فارس اعلام کرد: ‪ ۲۸‬اثر تاریخی و فرهنگی این استان، در فهرست آثارثبت شده ملی قرار گرفت.

به گزارش دریافتی روز شنبه ایرنا، از جمله این یادمان‌ها تل‌های بزرگ کفر و تربیت بدنی در شهرستان ارسنجان و نیز تل‌های بزرگ میاق، سلمه واعظم قلات است که در شهرستان بوانات واقع شده است......

بر اساس این گزارش، قلعه کریمخانی و بقایای قلعه انگشت کبری،آب رکنی، و خرفخانه‌های تنگ کبوتری در شهرستان شیراز، قعله بنار لارستان،بقایای قلعه گود قلات، اشکفت سیاه کوهنجان و پناهگاه صخره‌ای شاه‌نشین و مسجد جامع در شهرستان ارسنجان،غارسیاه‌وکیل آباد درپاسارگاد، کتیبه‌مهرنرسه‌در فیروزآباد، نقش برجسته پل آبگینه در کازرون و معدن سنگ آسیاب خلار درسپیدان از جمله یادمان‌های به ثبت رسیده است.

در این گزارش عنوان شده است: یادمان‌های یاد شده از زمان به ثبت رسیدن ضمن رعایت حقوق مالکانه، تحت نظارت، مراقبت و حمایت سازمان میراث فرهنگی صنایع دستی وگردشگری قراردارد و هرگونه اقدام و عملیاتی که منجر به تخریب یا تغییر هویت این یادمان‌ها شود، ممنوع است.

همچنین در این گزارش آمده است: مرمت و بازسازی این یادمان‌ها نیز صرفا با تایید سازمان میراث فرهنگی امکان پذیر است و تخطی از این امر طبق قانون مجازات‌های اسلامی جرم محسوب می‌شود.ک/‪۱‬

دوستان عزیز اگر کسی تصویر مناسبی از اشکفت سیاه دارد به آدرس ایمیل بنده javidi.52@gmail.com ارسال نماید.

در آخر باید برای خوانندگان غیر کوهنجانی هم توضیح بدهم اشکفت به معنای غار است.

 

   + ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸

کوهنجان در لغتنامه دهخدا

در لغت نامه دهخدا (نسخه آنلاین به آدرس http://www.loghatnaameh.com  )در مورد روستای ما اینچنین نوشته شده است.

کوهنجان . [ هَِ ] (اِخ ) دهی از دهستان توابع ارسنجان که در بخش زرقان شهرستان شیراز واقع است و 291 تن سکنه دارد.

البته  اطلاعات آن غلط است.

در پست بعدی اطلاعات صحیح را خواهم گذاشت

   + ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸

کوهنجان مه گرفته

Item Thumbnail

   + ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸

منظره ای زبیا از خانه ها و مزارع اطراف

Item Thumbnail

   + ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸

مدرسه قدیمی کوهنجان

 

Item Thumbnail

این عکس را از سر شاه نشین گرفتم.

مدرسه ای که دیگه جزو آثار باستانی روستای کوهنجان محسوب می شه؟؟؟

مدرسه ابتدائی با درخت های گز و دیوار های سنگی.

یادش به خیر

   + ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸

نمای روستای کوهنجان در یک روز بهاری و البته بارانی

نمای روستای کوهنجان در یک روز بهاری و البته بارانی

Item Thumbnail

   + ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

در روستای ما رونق اگر نیست صفا هست

کوهنجان روستائی در نزدیکی دریاچه بختگان است.

این روستا از توابع شهرستان ارسنجان می باشد.

   + ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧